رادوینرادوین، تا این لحظه: 14 سال و 4 ماه و 19 روز سن داره

یکی یکدونه مامان

تفریحات بیرون شهر و خانه شادی بازی

 این روزها اینقدر هوا خوبه  که من تو خونه موندن رو حراااااااااااااااااااام  اعلام کردم    واقعا طبیعت لذت  بخشه  بوی گل و ویزززززززززز ویزززز کردن زنبورها   لذت بخشه   جمعه هفته گذشته راهی   جاده زرشک شدیم  و رفتیم رفتیم  تا جای  مورد نظر مون رو پیدا کردیم که از جاده کمی فاصله داشت  نه زباله ایی نه صدایی نه بوقی نه ماشینی   . خودمون و طبیعت بودیم   انتن هم نداشتیم  همین به دنیا می ارزید   فهیمه و اقا شهریار همسفر ما بودن  .  تو خونه خمیر نون درست کردیم و بردیم طبیعت  تنور درست کردیم  و بوی نون تنوری  ...
24 ارديبهشت 1394

پایان دادن به پروژه سنگین مو کوتاه کردن ونمایشگاه کتاب

 بالخره بعد از  تلاشهای زیاد موفق شدیم موهای رادوین رو کوتاه کنیم   14 اردیبهشت  فاطی  (مادرشوهری) رادوین رو برد بیرون تا باهم خرید کنن     از خونه کلی باهاش صحبت کرد که رادوین موهات باید کوتاه بشه  برات جایزه میخریم    کلی حرف حرف حرف  ولی رادوین راضی به این کار نمیشد  تا اینکه بلخره رضایت داد . و مادرشوهری  بردش ارایشگاه تو بغل خودش نگه داشته بود کمی غر غر کرده بوده  ولی  دیگه  صداش درنیومده بود     وقتی اومد خونه  با خوشحالی اومد بالا  ذوق میکرد میگفت نومینا  ببین موهام کوتاه شده   موهای پشت سرم دیگه نیس...
17 ارديبهشت 1394

پسر 35 ماهه من

 الهی که من قربون اون شیشتونی کردنت عزیزم . قربون اون بلبل زبونیت که با پا گذاشتن  تو این دوره  کاملا حس میکنم که چقدر  در عرض دو سه هفته  تغییر کردی.    چند روز پیش دیدم که داری سوزنهایی که به پایین پرده زده بودم رو داری درمیاری  ازت پرسیدم رادوین چرا سوزنها رو درمیاری؟ گفتی نومینا جون  اخه پرده دردش میگیله  وقتی شوزن  توش باشه  قربون دل مهربون و کوچیکت بشم  که من رو هر لحظه دیونه خودش میکنه .  9 اردیبهشت 35 ماهگی دردونه مامان بود  خیلی خوشحال بودم    . از اینکه پسر  شاه پسرم تاج سرم  ماه دیگه 3 سالگی اش تموم میشه  داره بزرگ میشه ...
14 ارديبهشت 1394

اردیبهشت 94

میدونم که توی این هوای بهاری کلی دارید از پیاده روی ها و بیرون رفتن ها لذت می برید نبینم که توی خونه بشینید یا اگه سرکار میرید خودتونو وقف کارتون بکنید شما یک خانوم با اراده و اکتیو هستین به خودتون برسید  از صدای پرنده ها حتی توی شهر تون با این همه سر و صدا لذت ببرید چون خدا اونا رو برای شادی و آرامش ما قرار داده تا لحظاتی از خستگیمون کاسته بشه که بتونیم به زیبایی ها فکر کنیم و اونها رو ببینیم خدای خوبم شکرت به خاطر فصل های رنگارنگی که به ما هدیه کردی و الان داریم از سبزترینش لذت میبریم خدای مهربون ممنونم از اینکه پرنده ها رو مامور شادی و آرامش ما قرار دادی. خدای من ازت می خوام که لیاقت دیدن...
3 ارديبهشت 1394

جشن بای بای پوشک

 رادوین نازم  دردونه مامان  همه زندگی ما شدی . صدای خنده ی رادوین  من احسان   رو روز به روز جوون تر و شاد تر میکنه . تن صدای بچه گانه و زیباش و خنده ی ازته قلبش . همه همه برای من زندگی هست  حساسیتش قهر کردنش ٬ آشتی کردنش ٬ بازی کردنش ٬ رابطه متفاوت پیدا کردنش در  برخورد با گروهای سنی و جنسیت های  مختلف  پسرم به سنی رسیده که حضورش باعث میشه بیش از بیش فکر کنم  عاشق کشف اطلاعات در رفتارهای پسرم هستم و پیدا کردن هزاران رموزی که در هیچ کتابی نوشته نشده و منحصر به فرد هست . عاشق به دست آوردن احساساتش هستم  نازنین پسرم با من حرف میزنه . میگه چی میخواد . بد و خوب رو تشخی...
22 فروردين 1394

نوروز 94و 34 ماهگی رادوین و کوروش جون و بای بای پوشک

سلام  به  شاه زاده زندگیم  سلام دوستای نازنین   تو این مدت به یاد تک تکتون بودم  ولی واقعا فرصت نداشتم   وبلاگ رادوین رو اپ کنم و بهتون سر بزنم  چهارشنبه سوری رو  تصمیم گرفتیم که بین دوستان  باشیم و رفتیم باغ  متین و ملینا و حدود  30 نفر اونجا  بودیم و کلی رقصیدیم  و شادی کردیم . و رادوین  اون شب  کلی رقصیدید ولی در اخر خوابش گرفته  بود و زیر کرسی به خواب رفت .     امسال اتاق تکونی رو  خیلی دیر شروع کردم روز اول عید درحال شستن پرده و پتو بودم   رادوین هم این وسطها داشت  کمک میکرد . . خرید لباس رو هم  روز ...
16 فروردين 1394

روز پسر و سفربه نور و محمود اباد

پسر عزیزم رادوین شازده من  روزت مبارک .      در بدترین ما ، آنقدر خوبی هست... و در بهترین ما ،آنقدر بدی هست که هیچ یک از ما را شایسته نیست که از دیگران عیب جویی کنیم!!!!!   ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺑﻪ ﻣﻦ ﯾﺎﺩ ﺩﺍﺩ... ﺍﮔﺮ ﻗﻀﺎﻭﺕ ﻧﺎﺩﺭﺳﺘﯽ ﺩﺭ ﻣﻮﺭﺩ ﮐﺴﯽ ﺑﮑﻨﻢ... دنيا ﺗﻤﺎﻡ ﺗﻼﺷﺶ ﺭﺍ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ ﺗﺎ  ﻣﺮﺍ ﺩﺭ ﺷﺮﺍﯾﻂ ﺍﻭ ﻗﺮﺍﺭ ﺩﻫﺪ... ﺗﺎ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺛﺎﺑﺖ ﮐﻨﺪ... ﺩﺭ ﺗﺎﺭﯾﮑﯽ،  ﻫﻤﻪ ﻣﺎ ﺷﺒﯿﻪ ﻫﻤﺪﯾﮕﺮﯾﻢ...     چند روزی بود که خیلی احتیاج به سفر داشتیم . تا اینکه موقعیت خوبی پیش اومد و بابایی از چهارشنبه مرخصی گرفت و ساعت 5 صبح با اقا شهریار راهی تهران شدیم و با اقا صمد پسر دایی اقا شهریار  راهی رود هن و محمئ اباد ش...
10 اسفند 1393

33 ماهگی دردونه من شازده رادوین

هیچ کاری برای انسان سخت‌تر از فکرکردن نیست. داد بزن خوشبختم ....داد بزن هستم تا تو هستی  33 ماهگیت مبارک پنبه سفید نرم من    12 روز بود که کلاسهای اژانس مسافرتیم  فشرده شده بود و از 2 ظهر تا 8 شب مشغول کلاس بودم قربونت بشم که بعد از ظهرها میگفتی مامان نومینا دالی میلی کلاس    . پیش بابا احسان  میموندی تا من  بیام .  کلاسها خیلی سنگین بودن . و دوشنبه هم امتحان دارم امیدوارم که   نتیجه خوبی بیارم .   همین تا کتاب رو باز میکنم رادوین میگه  نومینا  نخون .    گاهی اوقات خدا یه کسایی رو سر راهت قرار میده  ...
9 اسفند 1393

ولنتاین

دنیا رو حتی با نیم خنده ی پسرم عوض نمیکنم . و میخنده یعنی تمام اورگانهای بدنم جون میگیرن  . خدا رو شکر که چشم دارم ٬ ببینم و زبان دارم که بگویم دوستت دارم .   اخ که هنوزم سرمستم و دیونه  . وقتی که پنبه نرم و نازک من میاد بغلم میکنه و میگه نومینا جونم دوستت دالم  . به جرات میتونم بگم که واقعا   مست میشم  شازده من تو پاکی  تو مقدسی . میپرستمت نازنینم   این روزها رادوینم  خیلی  تفریحاتش فرق کرده   . به همه چیز دقت میکنه .  یه عکسی گرفته بودم که مجبور بودن گردنبندم رو دربیارم  و گردنم هیچ  چیزی نبود وقتی رفتیم عکس رو بگیریم رادوین سربع گفت نومی...
26 بهمن 1393

پسر 32 ماه من

ماه هم گرد میشود وقتی ماهگرد میشود  مثل شیرینی یک شربت ناب مثل اینکه  ما یک بار دیگر  یه دنیا امده ایم  ماهگرد تو لحظه امید ما به زندگیست  لحظه پر شدن احساس ما  لحظه پر شدن دل های ما  لحظه گسستن ما از زمین  ماهگرد تو   همه دریا ها ابی پر رنگ هستن  رنگ خورشید  خوشرنگ ترین  رنگ جهان هست  همه چیز در اوج  خود خوب و قشنگه  ماهگرد تو  روز برجسته تقویم هست  روز محبوب من  خدایا ارزومان این است  لحظه فوت کردن  شمع های  ماهگرد 10000000000 رو ببینم  روز چهارشنبه ایی دوست بابایی علی و حمید و الناز  ...
13 بهمن 1393